» آرشیو جلسات ایراسیه » جایگاه قدرت روسیه در سلسله‌مراتب قدرت سیاسی بین‌المللی
آرشیو جلسات ایراسیه - مصاحبه

جایگاه قدرت روسیه در سلسله‌مراتب قدرت سیاسی بین‌المللی

ژوئن 27, 2026 20

گفتگو با جناب دکتر فرشید جعفری پابندی درباره جایگاه قدرت روسیه در سلسله‌مراتب قدرت سیاسی بین‌المللی

مقدمه

روسیه به عنوان یکی از بازیگران تأثیرگذار نظام بین‌الملل، همواره جایگاهی ویژه در معادلات قدرت جهانی داشته است. این کشور پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی با چالش‌های متعددی در بازتعریف نقش و جایگاه خود در نظام بین‌الملل مواجه شد، اما در دو دهه اخیر تلاش کرده است از طریق بهره‌گیری از ظرفیت‌های نظامی، انرژی، دیپلماسی و نفوذ منطقه‌ای، موقعیت خود را به عنوان یک قدرت بزرگ تثبیت کند. با این حال، تحولات ژئوپلیتیکی، رقابت با غرب، جنگ اوکراین، ظهور قدرت‌های نوظهور و تغییرات ساختاری در نظام بین‌الملل، پرسش‌های مهمی را درباره جایگاه واقعی روسیه در سلسله‌مراتب قدرت سیاسی جهانی مطرح کرده است. در همین راستا، با جناب دکتر فرشید جعفری پابندی عضو شورای علمی ایراسیه درباره ابعاد مختلف قدرت روسیه و چشم‌انداز آینده آن به گفت‌وگو نشسته‌ایم.

سؤال اول:
جایگاه کنونی روسیه در سلسله‌مراتب قدرت سیاسی بین‌المللی را چگونه ارزیابی می‌کنید؟ آیا این کشور همچنان یک ابرقدرت محسوب می‌شود یا باید آن را در قالب یک قدرت بزرگ تعریف کرد؟

دکتر جعفری: برای پاسخ به این پرسش، ابتدا باید مشخص کنیم که از چه چارچوب نظری به موضوع می‌نگریم. زمانی که درباره جایگاه یک دولت در سلسله‌مراتب قدرت سیاسی نظام بین‌الملل سخن می‌گوییم، در واقع در سطح تحلیل سیستمیک و در چارچوب نظریه ساختارگرایی قرار داریم. بر اساس تفسیر کنت والتس، ساختار مؤلفه فراگیر نظام بین‌الملل است؛ مؤلفه‌ای که امکان تحلیل کل سیستم را فراهم می‌کند. در این چارچوب، ساختار نظام بین‌الملل بر اساس قدرت‌های بزرگ تعریف می‌شود و این قدرت‌های بزرگ هستند که شکل و ویژگی‌های نظام بین‌الملل را تعیین می‌کنند.

از منظر ساختارگرایان، سیاست خارجی بسیاری از دولت‌ها تحت تأثیر ساختار نظام بین‌الملل قرار دارد و این ساختار، که توسط قدرت‌های بزرگ شکل می‌گیرد، تا حد زیادی رفتار سایر بازیگران را تعیین می‌کند. بنابراین جایگاه هر دولت، اعم از ابرقدرت، قدرت بزرگ یا قدرت متوسط، در متن همین ساختار معنا پیدا می‌کند.

در اینجا لازم است به مفهوم رابطه نیز اشاره کنم. رابطه در ادبیات روابط بین‌الملل دو معنا دارد؛ نخست، تعاملات و مناسبات میان دولت‌ها و دوم، نسبت یک قدرت با سایر قدرت‌ها. آنچه در بحث جایگاه روسیه اهمیت دارد، معنای دوم است؛ یعنی موقعیت نسبی این کشور در مقایسه با دیگر قدرت‌های بزرگ. هر نظامی از دو رکن تشکیل شده است: ساختار و اجزا. اجزای نظام بین‌الملل دولت‌ها هستند و ساختار نیز نحوه آرایش و صف‌آرایی این دولت‌ها، به‌ویژه قدرت‌های بزرگ، در برابر یکدیگر است.

نکته دیگری که باید مورد توجه قرار گیرد، خاستگاه مفهوم قدرت بزرگ است. این مفهوم ریشه‌ای اروپایی دارد، زیرا روابط بین‌الملل در شکل کلاسیک خود بر پایه تعاملات دولت‌های اروپایی شکل گرفته است. از همین رو، شاخص‌ها و معیارهای قدرت بزرگ بودن نیز در ابتدا بر اساس تجربه تاریخی اروپا تعریف شده‌اند.

در این زمینه، باری بوزان، از نظریه‌پردازان برجسته مکتب انگلیسی و بنیان‌گذار مکتب کپنهاگ در مطالعات امنیت، معتقد است که مفهوم قدرت بزرگ از تاریخ دیپلماسی اروپا سرچشمه گرفته است. اگر این تاریخ را بررسی کنیم، خواهیم دید که تا پیش از پایان جنگ جهانی دوم، سه کشور فرانسه، بریتانیا و روسیه همواره به عنوان قدرت‌های بزرگ شناخته می‌شدند. در آن دوره، قدرت بزرگ بودن بیش از هر چیز با توان نظامی و پیروزی در جنگ‌ها سنجیده می‌شد.

پیش از سال ۱۹۴۵ نیز قدرت‌های اروپایی را می‌توان به دو دسته تقسیم کرد؛ نخست، قدرت‌هایی که دارای امپراتوری‌های فرامنطقه‌ای بودند، مانند اسپانیا، پرتغال، بریتانیا، فرانسه و روسیه، و دوم، قدرت‌هایی که نفوذشان عمدتاً به قاره اروپا محدود بود؛ از جمله سوئد، آلمان، اتریش-مجارستان و ایتالیا.

به گفته بوزان، از اواخر قرن نوزدهم مفهوم قدرت بزرگ از انحصار اروپا خارج شد و کشورهایی مانند ژاپن و ایالات متحده نیز به جمع قدرت‌های بزرگ پیوستند. در ادامه و در جریان دو جنگ جهانی، شاهد تغییرات مهمی در سلسله‌مراتب قدرت بودیم؛ امپراتوری عثمانی و اتریش-مجارستان از میان رفتند و کشورهایی مانند فرانسه، آلمان، ایتالیا و ژاپن نیز جایگاه پیشین خود را از دست دادند.

در دوران جنگ سرد، مفهوم ابرقدرت با ایالات متحده آمریکا و اتحاد جماهیر شوروی معنا یافت. اما پس از فروپاشی شوروی، همان‌گونه که ساموئل هانتینگتون نیز اشاره می‌کند، ایالات متحده به تنها ابرقدرت نظام بین‌الملل تبدیل شد و در کنار آن، قدرت‌های بزرگی مانند روسیه، چین، فرانسه و بریتانیا قرار گرفتند.

بر همین اساس، می‌توان گفت که روسیه در طول تاریخ معاصر همواره در زمره قدرت‌های بزرگ نظام بین‌الملل قرار داشته است، اما در شرایط کنونی نمی‌توان آن را یک ابرقدرت دانست. البته باید به یک نکته مهم نیز توجه داشت؛ قدرت بزرگ بودن صرفاً به برخورداری از مؤلفه‌های نظامی، اقتصادی یا فرهنگی محدود نمی‌شود. یک مؤلفه ذهنی نیز در این میان وجود دارد و آن، شناسایی شدن از سوی سایر دولت‌ها، به‌ویژه دیگر قدرت‌های بزرگ، است. حتی اگر کشوری تمامی شاخص‌های عینی قدرت را در اختیار داشته باشد، تا زمانی که از سوی دیگر بازیگران بزرگ به عنوان یک قدرت بزرگ به رسمیت شناخته نشود، نمی‌تواند چنین جایگاهی را به طور کامل ایفا کند.

به اعتقاد من، روسیه تا پیش از آغاز جنگ اوکراین بدون تردید از سوی دیگر قدرت‌های بزرگ به عنوان یک قدرت بزرگ شناخته می‌شد؛ هرچند پس از آغاز این جنگ، تردیدهایی درباره این جایگاه و میزان توانایی آن در ایفای نقش یک قدرت بزرگ در نظام بین‌الملل مطرح شده است.

سؤال دوم:
مهم‌ترین مؤلفه‌های قدرت روسیه در نظام بین‌الملل امروز چیست و کدام یک از این مؤلفه‌ها بیشترین نقش را در حفظ جایگاه جهانی این کشور ایفا می‌کنند؟

دکتر فرشید جعفری:برای پاسخ به این پرسش ما باید تفاوت قدرت بزرگ و ابرقدرت را مورد بررسی قرار بدهیم. ابتدا از ابرقدرت آغاز می‌کنیم. رابرت کاکس از اندیشه ورزان مکتب انتقادی بین المللی می‌گوید که یک ابرقدرت سه ویژگی دارد اول اینکه واجد اندیشه قوی و تاثیرگذار در سطح بین‌المللی است، دوم اینکه توانمندی مادی بسیار بالایی دارد، و سوم اینکه نهادها و سازمان‌های بین‌المللی را تحت سیطره و نفوذ خود دارد و به طور کلی می‌توان گفت که قانون بین‌المللی و یا حقوق بین‌الملل را تعیین می‌کند، به همین دلیل است که گفته می‌شود یک ابرقدرت معمولاً هنجارساز است. هنجارهای بین المللی و اعتباریات بین‌المللی را در جهت تامین منافع خود وضع می‌کند. از این منظر می‌توان گفت ایالات متحده امریکا به عنوان یک ابرقدرت واجد این سه ویژگی است هرچند تفسیرهایی وجود دارد مبنی بر اینکه اضلاع این مثلث ابرقدرت بودن در مورد آمریکا شکننده شده است و از سوی دیگر جمهوری خلق چین در جهت تکمیل این اضلاع تلاش می‌کند. در مورد روسیه باید بگویم که دو ویژگی از ویژگی‌های ابرقدرت بودن را ندارد: نخست اندیشه قوی که بتواند ذهن و فکر بین المللی را در سیطره و چنبره خود در بیاورد و از سوی دیگر نفوذ لازم در سازمان‌ها و نهادهای بین‌المللی را ندارد. تنها می‌توان روی یک ضلع از سه ضلع قدرت روسیه حساب باز کرد و آن قدرت نظامی و تا حدی توانمندی مادی است. از این چشمانداز قدرت نظامی در ذیل توانمندی مادی قرار می‌گیرد، هرچند که توانمندی مادی شاخص‌های دیگری هم دارد از جمله شاخص‌های اقتصادی منابع طبیعی و غیره. اما اگر تعریف قدرت بزرگ بودن را از دیدگاه باری بوزان بپذیریم نیازی به گفتن نیست که روسیه با شاخص نظامی و از آنجا که در جرگه قدرت‌های هسته‌ای قرار دارد، می‌توان این کشور را به عنوان یک قدرت بزرگ و نه ابرقدرت مورد شناسایی قرار داد. یک بخش از قدرت بزرگ بودن روسیه این است که توانمندی لازم در جهت ایجاد ائتلاف و اتحاد با قدرت‌های بزرگ دیگر در برابر قدرت های رقیب اروپایی و ایالات متحده را دارد، به گونه‌ای که امروزه می‌توان گفت مفهوم قطب قدرت شرق با روسیه و جمهوری خلق چین معنا پیدا می‌کند.

سؤال سوم:
جنگ اوکراین چه تأثیری بر موقعیت بین‌المللی روسیه داشته است؟ آیا این بحران موجب تقویت یا تضعیف جایگاه روسیه در ساختار قدرت جهانی شده است؟

دکتر جعفری:یک اصلی در سیاست بین‌الملل وجود دارد و آن این است که قدرت‌های بزرگ همواره باید قلمرو نفوذ و حوزه‌های نفوذ یکدیگر را محترم بشمارد و معمولاً این قلمروهای نفوذ به صورت یک قرارداد نانوشته میان قدرت‌های بزرگ وجود دارد. یک پرسش اساسی که در این مورد یعنی در مورد جنگ روسیه و اوکراین مورد بحث قرار می‌گیرد و مورد درنگ مفسران سیاست بین‌الملل می‌باشد این است که آیا روسیه مهاجم بوده است یا اوکراین. نیازی به گفتن نیست که در ظاهر امر روسیه اقدام به حمله مسلحانه علیه حاکمیت اوکراین کرده است و پدیده جنگ میان این دو کشور حادث شده است. سایر قدرت‌های بزرگ در واقع روسیه را کشوری مهاجم که یک اصل بنیادین حقوق بین‌الملل یعنی اصل حاکمیت یک کشور مستقل را نقض کرده مورد شناسایی قرار دادند و نقدها و سرزنش‌ها علیه روسیه را آغاز نمودند. و اینگونه تلقی شد که روسیه کشوری جنگ طلب می‌باشد و سودای برپایی امپراتوری اتحاد جماهیر شوروی سابق را در سر می‌پروراند. اما از بعد دیگری می‌توان قضیه را مطابق آنچه که پیشتر اشاره کردم مورد بحث قرار داد و آن این است که من روسیه را به عنوان یک کشور مهاجم مورد شناسایی قرار نمی‌دهم هرچند در ظاهر و بر طبق شاخص‌های مفهوم اقدام مسلحانه و جنگ این روسیه است که مصداق یک کشور مهاجم و ناقض حاکمیت مستقل کشور دیگری است اما باید به این نکته اشاره کنم که تهاجم ابتدا از سوی دولت‌های اروپایی و به ویژه ایالات متحده امریکا صورت گرفت. این تهاجم در قالب مفهوم متعارف آن یعنی اقدام مسلحانه علیه روسیه معنا نمی‌گردد. این معنای تهاجم بیشتر در چهارچوب قرارداد تعریف می‌شود. به این صورت که دولت‌های اروپایی در قالب سازمان آتلانتیک شمالی درصدد برآمدند که حوزه نفوذ سنتی روسیه را در اروپا یعنی شرق اروپا را محترم نشمارند و با بحث ورود اوکراین به سازمان آتلانتیک شمالی قلمرو نفوذ سنتی روسیه را خدشه‌دار نمایند. اگر اوکراین رسماً به این سازمان امنیتی می‌پیوست در واقع روسیه حوزه نفوذ خود را در شرق اروپا از کف می‌داد. اصول سیاست بین الملل به ما می‌گوید اگر قدرت‌های بزرگ قلمرو نفوذ یکدیگر را محترم نشمارند جنگ را گریزی نیست و روسیه در واقع از طریق جنگ مانع از این تهاجم قراردادی از سوی اروپا و ایالات متحده امریکا در سازمان آتلانتیک شمالی شد. بنابراین در ابتدا تهاجم ذهنی از سوی اعضای سازمان آتلانتیک شمالی انجام گرفت که روسیه در برابر آن، تهاجم عملی و اقدام مسلحانه را آخرین چاره برای ایجاد سدی در برابر آن مورد توجه قرار داد. اما اتفاقی که افتاد منطبق با آمال و رویاهای فدراسیون روسیه نبود چرا که جنگ به درازا کشید و دلیل کشیدن این جنگ حمایت تمام قد دولت‌های اروپایی و ایالات متحده امریکا به ویژه در دوره جو بایدن از اوکراین بود. این حمایت بیشتر در قالب تقویت قدرت نظامی اوکراین تعریف شد. ذهن حاکم بر دولت‌های جهان این بود که روسیه در مدت کوتاهی به اهداف جنگی خود می‌رسد اما این اتفاق نیفتاد، همین امر ذهنیت قدرت‌های بزرگ و دولت‌های دیگر را از بعد شناسایی روسیه به عنوان یک قدرت بزرگ خدشه‌دار نمود. تلقی من این است که روسیه که با اتکا به ویژگی‌های شخصیتی ولادیمیر پوتین دست به اقدام نظامی علیه اوکراین زده بود به مرور زمان موجب تضعیف قدرت بزرگ بودن روسیه در سلسله مراتب قدرت در سیاست بین‌الملل گشت. اگر این کشور نتواند ادامه جنگ را به نفع خود مدیریت کند،تنها شاخص قدرت بزرگ بودن خود یعنی توانمندی نظامی و مادی خود را از دست خواهد داد و به یک قدرت متوسط تنزل پیدا خواهد کرد، مگر اینکه جمهوری خلق چین تمام عیار به لحاظ نظامی و عملاً و نه نظراً حمایت لازم را از متحد خود در چارچوب قطب قدرت شرق انجام دهد.

سؤال چهارم:
روسیه تا چه اندازه توانسته است در برابر نظم بین‌المللی تحت رهبری آمریکا، الگویی از یک نظم چندقطبی را پیش ببرد و در این مسیر چه دستاوردها و محدودیت‌هایی داشته است؟

دکتر جعفری عضو شورای علمی ایراسیه: از چشم انداز قطبیت باید مروری به ساختار نظام بین‌الملل به لحاظ تاریخی داشته باشیم. همانطور که می‌دانید قرن نوزدهم ساختار نظام بین‌الملل ساختار چند قطبی بود، به گونه‌ای که چند قدرت بزرگ آن هم مشخصاً در اروپا تعیین کننده روند‌ها و فرایند‌های سیاسی بودند. این ساختار چند قطبی تا پایان جنگ جهانی دوم ادامه پیدا کرد تا اینکه بعد از جنگ ما شاهد ظهور ساختار دو قطبی در نظام بین‌الملل بودیم. این ساختار دوقطبی که در یک سو ایالات متحده امریکا و در سوی دیگر اتحاد جماهیر شوروی قرار داشت یکی از بی‌نظیرترین ساختارها را در تاریخ سیاست بین‌الملل رقم زد. از اینکه عنوان بی‌نظیر را به کار می‌برم به این دلیل است که دو قطب قدرت که در برابر هم صف آرایی کرده بودند و ساختار ام بین‌الملل را شکل می‌دادند علاوه بر اینکه به لحاظ توانمندی مادی و نظامی در برابر هم بودند، از بعد فکری و ایدئولوژیک نیز هیچگونه سازگاری و انطباقی با یکدیگر نداشتند و اگر بازدارندگی هسته‌ای در میان نبود و توازن وحشت میان آنها برقرار نبود چه بسا که سرنوشت نظام بین‌الملل سرنوشت بسیار مبهمی پیدا می‌کرد. با فروپاشی یک قطب یعنی اتحاد جماهیر شوروی نظام بین‌الملل در دهه ۹۰ میلادی در بلاتکلیفی ساختاری قرار داشت، هرچند برخی معتقد بودند که ساختار نظام بین‌الملل تک قطبی است، البته که این دسته از اندیشه ورزان تفسیر بی‌راهی از ساختار سیاست بین‌الملل عرضه نکرده بودند. یک ایدئولوژی دولت قدرتمند و شبه امپراتوری فروپاشیده بود و ایدئولوژی دیگری در متن یک دولت لیبرال دموکرات با اندیشه ی لیبرالیسم بر جهان مستولی شده بود، مخصوصاً بعد از واقعه ۱۱ سپتامبر اندیشه تک قطبی بودن بیشتر نمود عینی پیدا کرده بود، برخی از اندیشه ورزان سیاست بین‌الملل از جمله ساموئل هانتینگتون معتقد بود که جهان در چارچوب یک نظام یک چند قطبی معنا پیدا می‌کند، یعنی ایالات متحده امریکا در راس قرار دارد و چند قدرت بزرگ بین المللی در ذیل آن سرنوشت قطبیت را تعیین می‌کنند با این وجود اندیشه ورزانی نیز صحبت از حرکت ساختار نظام بین‌الملل به یک نظام چند قطبی سخن می‌گفتند. این دسته از اندیشه ورزان چنین تلقی می‌کردند که قدرت ایالات متحده امریکا به دلیل هزینه کرد افراطی در مناطق مختلف جهان به ویژه بعد از واقعه ۱۱ سپتامبر رو به افول گذارده است و این کشور در آینده نه چندان دور از سطح یک ابرقدرت به سطح یک قدرت بزرگ تنزل پیدا خواهد کرد و جهان به سمت یک جهان چند قطبی قرن نوزدهمی اما نه اروپا محور حرکت می‌کند. اما تلقی من این است که سرنوشت ساختار سیاست بین‌الملل از چشم انداز قطبیت با تغییر موضعی که روسیه در سیاست خارجی خود با محوریت ولادمیر پوتین انجام داد، در آینده‌ای نه چندان دور شاهد یک ساختاری خواهیم بود که نام آن را من ساختار «دوچند دو چند قطبی» می‌نامم، به این صورت که چند قطب قدرت را ما در شرق خواهیم داشت و چند قطب قدرت را در غرب . همانطور که عرض کردم این ساختار به دلیل تغییر موضعی است که روسیه از آتلانتیک گرایی به اوراسیاگرایی با تمایل به شرق انجام داده است. اوراسیاگرایی به این معناست که روسیه نه در چارچوب تمدنی کشورهای غربی قرار می‌گیرد و نه در چارچوب تمدنی شرق بلکه خود یک هویت تمدنی مستقلی دارد که بر اساس آن می‌تواند در سیاست بین‌الملل نقش آفرینی نماید. اما واقعیت‌های بین‌المللی و شاخص‌های قدرت روسیه به اندازه‌ای نیست که اکنون بتواند این مسیر مستقل با هویت مستقل را در سیاست بین‌الملل طی کند لذا فعلاً سعی می‌کند که در چارچوب یک اتحاد نانوشته در جبهه قدرت نوظهور جهانی جمهوری خلق چین قرار بگیرد و همین امر اعث می‌گردد که در جبهه شرق چند قدرت بزرگ از جمله هندوستان، جمهوری خلق چین و روسیه در برابر چند قدرت بزرگ سنتی غرب یعنی ایالات متحده امریکا، فرانسه، آلمان، و انگلستان صف آرایی نمایند. تاریخ سیاست بین‌الملل چنین ساختاری را تجربه نکرده است به همین دلیل تلقی من این است که یک ساختار دو چند قطبی شرق و غرب به صورت خزنده در حال شکل‌گیری است البته این موضوع بستگی تام به مدیریت درست روسیه در جنگ علیه اوکراین دارد که اگر روسیه نتواند در این کارزار به موفقیت‌های از پیش تعیین شده خویش دست یابد، مسیر ساختار نظام بین‌الملل در چهارچوب ساختار دو چند قطبی در هاله‌ای از ابهام قرار می‌گیرد. در آن صورت به نظر نمی‌رسد که جمهوری خلق چین در کوتاه مدت بتواند جایگزین ایالات متحده امریکا به عنوان ابرقدرت گردد. آنچه که ایالات متحده امریکا اکنون تلاش می‌کند این است که قدرت رو به افول خود را احیا نماید تمام جنگ افروزی‌های امروز ایالات متحده امریکا در منطقه خاورمیانه در سطح کلان را باید در جهت مهار جمهوری خلق چین تفسیر کرد.

سؤال پنجم:
روابط راهبردی روسیه با چین چه تأثیری بر جایگاه این کشور در سلسله‌مراتب قدرت جهانی دارد؟ آیا مسکو و پکن را می‌توان شرکای برابر دانست؟

دکتر جعفری :در سلسله مراتب قدرت در سیاست بین الملل جایگاه چین به نظر می‌رسد که قابل قیاس با جایگاه قدرت فدراسیون روسیه نباشد. در واقع هم دولتمردان چین و هم دولتمردان روسیه، واقف به این قضیه هستند. جمهوری خلق چین نگاهی کاملاً جهانشمول به قدرت خود دارد اما فدراسیون روسیه بیشتر به قلمرو نفوذ خود در آسیای مرکزی و قفقاز و حداکثر به اروپای شرقی می‌اندیشد. برای تفسیر بیشتر این موضوع لازم است که دو مفهوم هژمونی و سلطه را مورد بحث و بررسی قرار دهید نگاه جمهوری خلق چین به آینده بیشتر از منظر هژمونی جهانی ست و نگاه فدراسیون روسیه با عنایت به شاخص‌های قدرت آن کشور بیشتر در چارچوب هژمونی منطقه ای قابل ارزیابی است. همانطور که می‌دانید یک ابرقدرت برای اینکه بتواند هژمونی خود را اعمال نماید در وهله اول قدرت‌های اول منطقه‌ای را با خود همسو می‌سازد، یعنی یک ابر قدرت سعی می‌کند در هر منطقه‌ای از جهان یک دولت با نفوذ و هژمون منطقه‌ای را با خود همراه کند تا بتواند اهداف خود را در منطقه مذکور به پیش ببرد کاری که جمهوری خلق چین هم اکنون در سطح جهان در حال انجام آن است این است که در مناطق مختلف جهان متحدی همسو با خود داشته باشد، هرچند هنوز جمهوری خلق چین به آن سطحی نرسیده است که در تمام مناطق مختلف جهان متحد خود را بیابد اما به نظر می‌رسد در منطقه اروپای شرقی، آسیای مرکزی و قفقاز توانسته روسیه را به عنوان یک قدرت هژمون منطقه‌ای با سیاست‌های خود همسو نماید. وقتی که صحبت از هژمونی می‌شود باید گفت که برتری ی‌تواند دو تا معنی داشته باشد یک معنی آن این است که یک قدرت بزرگ صرفاً از طریق ابزارهای قدرت عینی که دارد بر سایر مناطق و دولت‌ها سلطه پیدا می‌کند که این سلطه ممکن است رضایت دولت‌های تحت سلطه را نداشته باشد اما زمانی که یک ابرقدرت در مناطق مختلف جهان و دولت‌ها هژمونی پیدا می‌کند هم به لحاظ ذهنی و ایدئولوژیک و فرهنگی توانسته است که آنها را قانع کند و هم به لحاظ قدرت مادی و ابزاری بر آنها برتری پیدا می‌کند و دولت‌هایی که تحت هژمونی آن قدرت قرار دارند معمولاً چون به لحاظ ذهنی و ایدئولوژیک و فرهنگی همسو با آن قدرت هستند، بنابراین به این برتری با رضایت تن می‌دهند. تمام تلاش جمهوری خلق چین این است که در سطح جهان هژمونی ایالات متحده امریکا را بگیرد و خود بر اساس اصول، قواعد و عناصر تشکیل دهنده قدرت خود هژمونی ویژه خود را برقرار سازد اولین گام را در این مورد در ارتباط با همسویی و سازگاری و اتحادی است که با فدراسیون روسیه ایجاد کرده است. نتیجه اینکه قدرت روسیه هم سطح و هم‌تراز با قدرت جمهوری خلق چین نمی‌تواند باشد بلکه این کشور یک متحد منطقه‌ای برای آن کشور نقش ایفا می کند.

سؤال ششم:
نقش ابزارهایی مانند انرژی، قدرت نظامی، عضویت در شورای امنیت سازمان ملل و توان هسته‌ای در حفظ موقعیت روسیه به عنوان یکی از بازیگران اصلی نظام بین‌الملل چیست؟

دکتر جعفری:دولت‌ها ر سطح سیاست بین‌الملل به زبان الکساندر ونت این اندیشه ورز سازه انگار یا دوست هستند یا رقیبند و یا دشمن .تا قبل از اقدام نظامی روسیه علیه اوکراین روسیه به عنوان قدرت بزرگ مورد شناسایی قدرت‌های بزرگ دیگر به ویژه قدرت‌های بزرگ اروپایی بود، یعنی قدرت‌های بزرگ، این کشور را به عنوان یک رقیب و نه به عنوان یک دوست و نه به عنوان دشمن تلقی می‌کردند، اما بعد از اقدام نظامی این کشور علیه اوکراین و تهاجم همه جانبه به آن کشور قدرت‌های بزرگ دیگر این کشور را کم کم از جایگاه یک رقیب برای آن ها به سمت یک جایگاه دشمن سوق داد. هرچند فرایند تبدیل رقیب به دشمن هنوز به سرانجام خود نرسیده است اما این موضوع باعث گردیده است که یک ائتلاف و اتحاد نانوشته میان قدرت‌های بزرگ اروپایی جهت مهار روسیه ایجاد شود و آنها کشور مورد تهاجم یعنی اوکراین را مورد حمایت همه جانبه قرار بدهند آنها خوف از این دارند که روسیه با غلبه بر اوکراین مقدمات استراتژی امپریالیستی را به زبان هانز مورگنتاو اندیشه ورز رئالیست فراهم نماید و در نتیجه به صورت کلاسیک قلمرو سرزمینی کشورهای اروپایی را مورد تهدید قرار بدهد. اگر فرایند تبدیل رقیب به دشمن اتفاق بیفتد با عنایت به قوت عناصر تشکیل دهنده قدرت کشورهای اروپایی نسبت به روسیه به نظر می‌رسد این کشور نتواند فرایند نقش آفرینی خود را به عنوان یک قدرت بزرگ ادامه دهد. هرچند اهرم‌ها و ابزارهایی برای فشار به کشورهای اروپایی از جمله وابستگی انرژی آن کشورها به روسیه می‌تواند این فرایند را کند نماید اما به طور مطلق قادر نیست تا روسیه بتواند از این اهرم علیه کشورهای اروپایی بهره‌برداری لازم سیاسی را در بلند مدت، بنماید.

سؤال هفتم:
با توجه به روندهای جاری در سیاست جهانی، آینده جایگاه روسیه در نظام بین‌الملل را چگونه ارزیابی می‌کنید؟ آیا این کشور در مسیر ارتقای موقعیت خود قرار دارد یا با خطر افول نسبی قدرت مواجه است؟

دکتر جعفری :برداشت من این است که روسیه اگر سیاست جنگ را علیه اوکراین ادامه دهد و نتواند در جهت اهداف خود این جنگ را مدیریت نماید، ما شاهد افول نسبی قدرت آن کشور خواهیم بود. در نظر داشته باشیم که هرچه جنگ ادامه می‌یابد با عنایت به حمایت دولت‌های اروپایی از اوکراین بر قدرت آن کشور افزوده شده، و حتی می‌تواند معادله برتری نظامی روسیه علیه اوکراین را به هم بزند تا جایی که روسیه مجبور شود دست به کاربرد سلاح هسته‌ای ببرد در آن صورت حتی اوضاع برای این کشور وخیمتذ نیز خواهد شد، چرا که یک جبهه تمام عیار جهانی علیه این کشور ایجاد می‌شود. روسیه تنها از یک طریق می‌تواند به عنوان یک قدرت بزرگ در آینده سیاست بین‌المل به ایفای نقش خود ادامه دهد، و آن این است که نهایت بهره را از دونالد ترامپ رئیس جمهوری ایالات متحده امریکا ببرد. همانطور که می‌دانید تفسیر و تحلیل سیاست بین الملل از سطح کلان و سیستمیک خارج شده و حتی از سطح دولت‌ها هم عبور کرده و به خردترین سطح یعنی سطح فردی تقلیل یافته است. سطح تحلیل فردی می‌گوید دولتمردانی که ییش فرض‌های ذهنی نسبتاً مشترکی دارند می‌توانند با یکدیگر همکاری کنند. در وضع کنونی سیاست بین الملل بیشترین تاثیر را ویژگی‌های شخصیتی و پیش فرض‌های دولتمردان، بر فرایندهای سیاست بین‌الملل می‌گذارد. از این منظر اگر به قضیه نگاه کنیم خواهیم دید که یک اشتراکی به لحاظ شخصیتی میان ترامپ و پوتین وجود دارد پوتین می‌تواند از طریق رابطه ویژه‌ای که با ترامپ دارد مینه‌های مهار قدرت‌های بزرگ اروپایی را فراهم کند و بدین ترتیب در سطح یک ابر قدرت باقی بماند اما اگر در اتحاد و همکاری با ایالات متحده امریکا شکست بخورد طبیعتاً این کشور در آینده نمی‌تواند در سلسله مراتب قدرت بین‌المللی کمر راست نماید.

1405/04/06

 

به این نوشته امتیاز بدهید!

امتیاز 5.00
irasieh

irasieh

اندیشکده ایراسیه مطالعات استراتژیک روسیه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

  • ×
    ورود / عضویت